خب، داستان از اونجا شروع شد که اولش، از همون خشتک، یه مشت چرت و پرت ریختن تو کلّم.
زندگی، دین، خانواده، جامعه، سیاست، فرهنگ و هزار تا آشغال دیگه. هرچی هم بیشتر یاد می گرفتیم و بیشتر بلد بودیم گنده بگوزیم، می گفتن چقدر بارته و تشویقت می کردن، اینقدی که فک می کردی دیگه کون همه چیز و همه کس رو داری پاره می کنی تو دنیا.
یاد دادن که وقتی کارت جایی گیر کرد، اینقده سمج باش تا بالاخره حقتو بگیری، اینقده آویزون شو تا ... راستی گفتم آویزون، یاد صاحب خدابیامرز آویزون دات کام افتادم. بنده خدا رو اعدامش کردن.
آخرش ذهنت وقتی پر شد از اون همه چیز خوب، می خوای بدونی می تونی باهاشون چی کار کنی. بذار بهت بگم: هیچ گهی نمی تونی بخوری.
می رسی به یه خلاء. وقتی که همه دَرِت مالیدن و سیر شدی حسابی از زندگیت.
این مسئله واست تبدیل به چرخه می شه.
یه چیزی یاد می گیری، می خوای یه کاری بکنی، همه دَرِت می مالن به خلاء می رسی، دوباره یه چیزی یاد می گیری ، می خوای یه کاری بکنی و ...
بعدش می شینی یه گوشه به خودت نیگا می کنی و خودتو می بینی که چقدر ماهرانه هر دفعه خودت رو گول می زنی که این بار آخریه که این چرخه داره تکرار می شه و وقتی می خوای یه کاری بکنی... موفق می شی!
بعد از یه مدت می فهمی که دیگه نمی تونی خودت رو گول بزنی، پس میای بخشی از وجودت رو به یه کار جدید اختصاص میدی.
یه چرخه جدید درست می کنی و یه سیکل دیگه...
می شی یه دلقک که با یه دستش یه کاری می کنه و اون یکی دستش کارِ دیگه. اگه خیلی هم حرفه ای باشی با پاهات و کلّتم می تونی هنرنمایی کنی.
خدا اون بالا نشسته و بهت می خنده. از ته دل. از اینکه یه مخلوق ابتر درست کرده و مایۀ خنده داره.
خیلی ها تا همین جاش می مونن و آخرشم یه دلقک پیر می شن و می میرن.
دلم می خواست فقط یه لحظه به خودم بیام، نقابم رو بردارم، صورتم رو از این همه گریم بشورم و ... نمی دونم. بعدش هیچی دیگه نخوام تو زندگی. هیچی.